گزارشی مختصر از گل پسری
الان که دارم اینو مینویسم 1سال و 11ماه و 10 روزته:حرف زدنت که خیلی بهتر شده یعنی واضحتر حرف میزنی وسعی میکنی کلماتی رو که بهت میگیم تکرار کنی
آفرین پیشرفت خوبی داشتی
جمله های دو کلمه ای میگی مثلا میگی بابا نیس یا ou ak دیدی یعنی قلک دیدی یا اینکه مامایی بیا و یا دایی بف یعنی دایی رفت ویا دوشی ببه یعنی گوشی بده ویا میگی اینا حابه یعنی نیکا (دختر همسایمون) خوابه
از روش تک کلمه ای استفاده میکنی.اینم خودش یه خلاقیته دیگه
مثلا یه مدت پیش نیکا(دختر همسایه)اومده بود خونمون بعد از کلی بازی شما گویا هوس کرده بودی بری خونشون و اینجوری بیانش کردی:اول مخاطبت من بودم "مامان آله" و بعدم رفتی سراغ نیکا و گفتی:"اینا بیا مامان" وسریع رفتی جلو در وایسادی
ترجمه: " به من گفتی مامان خاله و به نیکا گفتی: " نیکا بیا مامانت"
این روزا هرچیزی که اسمشو میاری که بهت بدم بخوری و وقتش نیست مثلاسر ظهر میگی شیر یا بیسکوییت یا...بهت میگم نداریم باید زنگ بزنیم به بابا بگیم بخره بیاره. تو هم دیگه یاد گرفتی تا من میگم نه سریع قبول میکنی و میگی "باباااااا ابووووو" یعنی "بابا (البته آ رو میکشی) الو " یا وقتی میخوای در یه چیزی رو باز کنی که سفته میگی " اپه بابااااااا " یعنی " سفته بابا "بازش کنه
یا یه چیزی میشکنه یا خراب میشه سریع " باباااااا "
شعر یه توپ دارم قلقلیه رو هم اینجوری میخونی اولاشو من میگم بعد شما : یه توپ دارم " اللیه " سرخ و سفید و " آبی" میزنم زمین "هباااااا می " نمیدونی تا " اجا جه جه " من این توپ و " ننام نم" مشقامو خوب "ننم نم بابا " بهم عیدی داد یه توپ "اللیه لا " آخرشم خودت میگی ددس
چند تا شعر دیگه هم که همیشه واست میخونم و وقتی یه جاش مکث میکنم اولشو میگی و این نشونه ی اینه که بلدی نمیتونی ادا کنی
چشم چشم دو ابرو هم بلدی یه جورایی بخونی با من که میخونی اگه مکث کنم خودت ادامشو میگی
خوابت خیلی بهتر شده دیگه نصفه شبا بلند نمیشی از خواب و گریه سر بدی
گاهی وقتا روی پا میخوابی و گاهی اوقاتم کتاب قصه میارم واست میگم بخون تا مامانی کارشو انجام بده بیاد و وقتی برمیگردم میبینم که چه معصومانه خوابت برده
هنوزم پیش مامان و بابا میخوابی.
خب بریم سراغ غذا خوردنت تا یک سالگی که خیلی بد غذا میخوردی تا دیگه وقتی سفره خانواده واست آزاد شد خوب شدی الانم خیلی خوب میخوری و احتیاجی به گول زدن و بازی بازی قاشق قاشق غذا دادن نیست خدا رو شکر و خیلی هم کم پیش میاد چیزی رو دوست نداشته باشی.ولی ذایقت بیشتر رو به غذاهای شیرینه ترشی دوست نداری.همچنان عاشق شیری وروزی 3تا لیوان و نوش جان میکنی.
عاشق هندوانه ای
و همچنین تخم مرغ
از توی تنقلاتم واست چوب شور بیسکوییت مادر و پفیلا و بیسکوییت جنگلی و بستنی و ویفر رنگارنگ گاهی وقتا ژله و پاستیل میخریم.و خدا رو شکر شما هم تقاضای دیگه ای از ما نمیکنی
همچنان غذاهاتو خودم بهت میدم اول میزارم جلو خودت یه کم بازی میکنی و چند تا قاشقم میاری سمت دهنت ولی تو راه بیشترشو میریزی و همین میشه که حوصلت سر میره و به من میگی که بهت بدم
دارو یاهمون شربت مولتی ویتامین و... هم خیلی بد میخوری مجبورم با شربت مخلوط کنم وبهت بدم.بعضی وقتا هم به عشق یه چیز دیگه مثلا شکلات بهت میگم اگه بخوری شکلات میدم بهت و تو هم به سختی میخوریش
پوشک گیری رو هم که از 22 ماهگی شروع کردیم اوایل خیلی سخت بود باید زود به زود میبردمت دستشویی چون تو از جمله بچه هایی بودی که زیاد جیش میکردی. وهمین کارو سخت تر میکرد.بعضی وقتا هم که دیگه دیر میرسیدم شما کارتو انجام میدادی
سر جات میستادی و تکون نمیخوردی فقط میگفتی مامان "پیییییف چیش"ولی رفته رفته کنترلت بیشتر شد طوریکه گاهی وقتا خودت شلوارتو بیرون میاری و میری روی لگنت میشینی.البته فقط گاهی وقتا و هنوزم میشه که مشغول بازی باشی و یادت بره و "پییییف چیش"البته دیگه خییییلی کم شده منم تو اون موقعیت فقط میام پیشتو میگم" نه نه نه کار اشتباهیه باید بریم تو دستشویی جیش کنیم ببین شلوارت خیس شده هر وقت جیش داری بیا به مامان بگو یا خودت شلوارتو بیرون بیار و برو بشین رو قورباغه(لگن)و جیش کن "یه مدت پیشا رفته بودیم اباده و چون تو تو مرحله پوشک گیری بودی منم نمیخواستم کاتش کنم پوشکت میکردم و هی تند وتند میبردمت دستشویی بعضی وقتا هم که یادم میرفت به طور عجیبی میدیدم که پوشکت خشکه و خیلی خوشحال میشدم
ولی جدیدا وقتی میریم خیابون و پوشکت میکنم متاسفانه توش جیش میکنی
شبا هم که کلا واسه خواب پوشک میشی. حالا ببینیم این پروژه تا کی به سرانجام میرسه.
خیلی از چیزا دیگه تو ذهنت باقی میمونه و یادت هست مثلا یه مدت پیش داشتم آماده میشدم که برم باشگاه شلوارک ورزشیمو که پوشیدم تازه خریده بودم شما تا دیدی دستتو گذاشتی روی مارکش و گفتی "ممد" من گفتم چی؟گفتی "دایی"منظورتو نفهمیدم بعد شب که داشتم بهش فکر میکردم یادم اومد که دایی محمد یه لباس داره که مارکش آدیداسه و تو یاد اون افتاده بودی 
خیلی هم احساساتی و مهربونی نسبت به پسر بودنت که البته بابا یه کم نگرانه و میگه خوب نیست پسر اینجوری باشه
یه مدت پیش تو خونمون شب بود بابا تازه خوابیده بود من و شما هنوز بیدار بودیم یهو یه مارمولکه کوچولو (اییییییی چندش)دیدم و جیغ زدم بابا که 6متر از خواب پرید و شما هم که مونده بودی این کار من واسه چی بود آخه من خییییییلی میترسم خلاصه به بابا گفتم تا شبی جنازشو تحویلم ندی نمیخوابم پدر بیچاره هم دنبال یه مارمولک کوچولو زیر کمد جنابعالی میگشت مامانم اعصاب خرد و گریه که اگه گم شه چیکار کنیم. نخند پسر خب میترسم دیگه
تو هم که میدیدی مامان داره گریه میکنه اومدی بغلم و هی تند تند بوسم میکردی و سرتو کج میکردی تو صورتمو نگاه میکردی و میخندیدی که منم بخندم قربونت بشم مهربونم
که بالاخره آقای پدر جنازه رو نشونم داد و همچنان که اعصابش از دست مامی خرد بود که دیگه چرا دارم گریه میکنم رفت و خوابید

وااااای چقدر حرف زدم حوصله ی خودم سر رفت اصلا این پست از نظرت فک کنم خیلی کسل کننده بود ولی واسه منه مادر ابدا تازه کلی کیف کردم و نوشتم بعدنا هم که بخونمش کلی إوقتو میکنم ما مامانا همینیم دیگه و شما بچه ها هم......
دوست دارم هوارتاااااااااااا


گزارشی مختصر از گل پسری 

